تبلیغات
کمیشان سبز سفید قرمز - كمك دختری به مادرش

کمیشان سبز سفید قرمز
چو ایستاده ای دست افتاده ای بگیر...
نویسندگان
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

دریافت كد دعای فرج



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


کد گالری



كد ماوس



درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا




موضوعات مرتبط: داستان
نوشته شده توسط : شعیب علیمکه ( سه شنبه 27 دی 1390 ) ( 07:28 ب.ظ )
درباره وبلاگ

سلام دوستای گلم...

سلامی چو بوی خوش آشنایی، بدان مردم دیده ی روشنایی...

ورودتونو به وبلاگم خوش آمد میگم

ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت از محضر پر کرامت الهی برای شما دوستان و همولایتی های عزیزم عشق و صلح و آرامش درون و شفای عمیق و برکتهای سرشار طلب می کنم.

امیدوارم لحظات خوبی را تو وبلاگم بگذرونید.

از نگاه قشنگی که به این وبلاگ هدیه می کنید تشکر می کنم.

اگر پیشنهاد یا انتقادی داشتید
خوشحال میشم عنوان کنید،
راهنماییم کنید و بهم قوت قلب بدید.

دست مهربون همتونو می بوسم ...

در پناه خالق نیلوفرها موفق و سربلند باشید...

++++++++++

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه فصل سرد سال به هم ملحق شدیم و کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.
و یه چیز دیگه...
ما پرستاریم
قرار با پرستاری زندگی کنیم
و شاید پرستاری زندگیمون بشه
و همه می دونن که پرستارها روح بزرگی دارن
پس بیاین.....

خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل یارى بى چشمداشت به دیگران است .

+++++++++++++

یادم باشد ...

حرفی نزنم که به کسی بربخورد،

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

راهی نروم که بیراه باشد،

خطی ننویسم که کسی را آزار دهد،

یادم باشد روز و روزگار خوش است،

همه چیز زیبا و بر وفق مراد است!...

و تنها دل ما دل نیست! ...

========

ما آدما آخرش نصیب خاک میشیم.

چرا توی این دنیا، محبتهامونو

نصیب همدیگه نکنیم!؟

========
شعیب علیمکه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :