تبلیغات
کمیشان سبز سفید قرمز - شوهر قدرشناس + طنز

کمیشان سبز سفید قرمز
چو ایستاده ای دست افتاده ای بگیر...
نویسندگان
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

دریافت كد دعای فرج



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


کد گالری



كد ماوس


شوهر قدرشناس 

شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى کرد و کمى هوشیار مى شد.

اما در تمام این مدت، مریم هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:

«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى دونى چى می خوام بگم؟»

مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى خواى بگى عزیزم؟»

شوهر مریم گفت: «فکر مى کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 




موضوعات مرتبط: لطیفه
نوشته شده توسط : شعیب علیمکه ( چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ) ( 05:25 ب.ظ )
درباره وبلاگ

سلام دوستای گلم...

سلامی چو بوی خوش آشنایی، بدان مردم دیده ی روشنایی...

ورودتونو به وبلاگم خوش آمد میگم

ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت از محضر پر کرامت الهی برای شما دوستان و همولایتی های عزیزم عشق و صلح و آرامش درون و شفای عمیق و برکتهای سرشار طلب می کنم.

امیدوارم لحظات خوبی را تو وبلاگم بگذرونید.

از نگاه قشنگی که به این وبلاگ هدیه می کنید تشکر می کنم.

اگر پیشنهاد یا انتقادی داشتید
خوشحال میشم عنوان کنید،
راهنماییم کنید و بهم قوت قلب بدید.

دست مهربون همتونو می بوسم ...

در پناه خالق نیلوفرها موفق و سربلند باشید...

++++++++++

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه فصل سرد سال به هم ملحق شدیم و کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.
و یه چیز دیگه...
ما پرستاریم
قرار با پرستاری زندگی کنیم
و شاید پرستاری زندگیمون بشه
و همه می دونن که پرستارها روح بزرگی دارن
پس بیاین.....

خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل یارى بى چشمداشت به دیگران است .

+++++++++++++

یادم باشد ...

حرفی نزنم که به کسی بربخورد،

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

راهی نروم که بیراه باشد،

خطی ننویسم که کسی را آزار دهد،

یادم باشد روز و روزگار خوش است،

همه چیز زیبا و بر وفق مراد است!...

و تنها دل ما دل نیست! ...

========

ما آدما آخرش نصیب خاک میشیم.

چرا توی این دنیا، محبتهامونو

نصیب همدیگه نکنیم!؟

========
شعیب علیمکه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :